شب قبل از اينكه مادربزرگجان خدابيامرز فوت كند، به رسم هميشگيِ جمعهشبها، خانهي پدربزرگخان خدابيامرز دور هم جمع شده بوديم. خالهها، داييجان، دكتر فاميل و نوهها كه هر كدام براي خودشان نره خري شده بودند. باري، مادربزرگجان اين بار بيحالتر از هميشه روي تختش دراز كشيده بود و ختم انعام ميكرد. گهگدار براي تنفس اكسيژن ميخواست. خشكي اكسيژنِ كپسولي سرفهاش را درميآورد و دل ما ريش ميشد. مادربزرگجان قصد ماندن نداشت، ما به زور نگهش داشته بوديم. بزور اكسيژن، بزور دكتر و پرستار، بزور امكاناتي كه هر بيمارستاني براي هر بيمار زير چهل پنجاه سالهاش در نظر ميگرفت. اما مادربزرگجان همچنان قصد ماندن نداشت و هيچكس اين را نميفهميد.
سن و سالم درست يادم نيست. يادم هست ولي دقيق يادم نيست. اواخر دبستان بودم يا اوايل راهنمايي. خوب يادم است كه عاشق كمپوت آناناس بودم. يادم ميآيد كه وقتي در مسير خانه مادربزرگجان بوديم از مادرم خواستم كه براي مادربرزگجان كمپوت آناناس بخريم تا بخورد و زودتر خوب شود (آره تو خوبي كه تو خشتك بابات انتگرال دوگانه ميگرفتي و به پارادوكس باناخ-تارسكي ميانديشيدي پس بودي! من خر بودم!). باري، براي عشقم به آناناس، در مغازه از استيصال مادر نگران و حتي مادربزرگجان هم استفادهي ابزاري كردم و بجاي دوسهتا، پنجشش كمپوت برداشتم كه سر خودم هم بيكلاه نماند. در اين مواقع هبچ كس نه نميگويد. يا حوصلهاش نيست يا اهميتي ندارد.
بگذريم، موقع شام كه شد، همه دور مادربزرگجان جمع شديم. مادربزرگ جان روي تخت، و ما كنار سفرهاي روبروي تخت مادربزرگجان. كسي دل و دماغ و اشتهاي خوردن ندارد. اما مادربزرگجان نبايد متوجه شود. پس همه بايد عادي باشند و مثل هميشه رفتار كنند، درست طبق تذكرات مادرعزيز داخل ماشين در مسير خانهي مادربزرگجان. پس شروع ميكنيم. مشغول ميشويم. در دلم همانند بوشوگ به خودم ميگويم عجب بازي قشنگي! اول از همه مادربزرگجان بايد شروع كند. بشقابش را دراز ميكند، خالهجان ميخواهد از سينهمرغ كبابي بيمزه و سبزي پختهشده تحت نظر انسيتيتو پاستور براي مادربزرگجان بكشد. مادربزرگجان رضايت نميدهد و ميگويد دوست دارد قرمهسبزي بخورد با آب خورشت بر روي تهديگ نان لواش روغن چكان! خاله جان رضايت نميدهد، مهربانانه بگو مگو ميكنند. دكتر فاميل به خاله جان ندا ميدهد كه بگذاريد مادرجان راحت باشند. اشك در گوشهي چشم خالهجان جمع ميشود. مادربزرگجان لبخند رضايت و پيروزي ميزند. رنگ اعضاي خانواده دور سفره يكيدرميان سرخ و سفيد ميشود. اشكها خورده ميشوند و من تقريباً از همهجا بيخبر با گوشتهاي داخل بشقابم عشقبازي ميكنم. زرنگترها استخواني از خورشت درمياورند و به بهانهي ارتزاق گربهها به حياط ميروند تا كنار آن درخت گردوي خاطرات، هقهق كنند و سيگار بكشند و پاكتش را مچاله كنند. مادربزرگجان هم عشق ميكند. به نوههايش نگاه ميكند، با هم عذا ميخورند، باهم تهديگ نوشجان ميكنند. درست عين هم، مستقل از سن و سال و كهولت، در همان لحظهي خاص عشق دنيا را ميكنند.
مادرم به بهانهي آوردن ليوان اضافي به آشپزخانه ميرود. من به دنبالش راهي ميشوم تا كمپوتها را بياورم. بغض مادرجان در راهرو ميشكند. آرام آرام گريه ميكند، بيصدا اشك ميريزد. صورتش سرخ شده. اشك ميريزد به پهناي صورت اشك ميريزد. هيچچيزي نميفهمم، ولي قانون نانوشتهاي در وجودم هست، اشك مادرجان ناخودآگاه اشكم را درميآورد و من هم به جمع مويهكنان مضاف ميشوم. مادرعزيز دستم را مي گيرد، با هم به آشپزخانه ميرويم، مرا بغل ميكند و روي سكوي كنار سينك ميگذارد. همچنان دارد اشك ميريزد و من هم اشكانم تمامي ندارد. كمي آرام با هم گريه ميكنيم، مادر از آب شير، ليواني را پر ميكند و به من ميدهد. آب ميخورم، همچنان گريه ميكنم چون مادر جان، اشك بر چشمانش دارد. دستانش را زير آب سرد خيس ميكند. با دستان نمناكش صورتم را پاك ميكند. گونهام را ماچ ميكند و ميخواهد بخاطر مادربزرگجان فصل آبغورهگيري را پايان دهم. با صداي لرزان از او ميخواهم كه او هم مويه را پايان دهد، پس. بر سر اين موضع به توافق ميرسيم. من زودتر كمپوت بدست راهي اتاق ميشوم. از در آشپزخانه كه خارج ميشوم، انگار همهچيز از يادم ميرود. همه فكر و ذكرم اين است كه نكند مادربزرگجان بيش از من كمپوت بخورد و كلاه سرم برود. وسط راه، فكرميكنم يك كمپوت كم است. بر ميگردم تا دوتا كمپوت ديگر با دو ظرف جدا بردارم كه حسابمان را از هم جدا كنيم تا كلاه سرم نرود. چست و چاپك به آشپزخانه ميروم و كمپوت و ظرفها را برميدارم. يادم نيست كه اصلاً مادرجان را در آشپزخانه ديدم يا نه، انگار ديگر مهم نبود. به اتاق بازميگردم. دربازكن را فراموش كردهام، باز راهي آشپزخانه ميشوم. بلاهتم موجي از شادي را در اتاق براه مياندازد. مادربزرگجان به چستوچابكيام هفت اللهاكبر ميگويد و دعا ميكند، خالهخانومها بغضكنان ميخندد و لبخندشان اشك پنهان شده در گوشهي چشمانشان را جاري ميكند.
در نهايت چهارزانو سر سفره مينشينم. كمپوتها به صفشده آمادهي سلاخياند. در كمپوت اول را باز ميكنم، آبش را در ليواني ميريزم و به مادربزرگجان ميدهم. خاله جان به مادرم اشاره ميكند، مادرم دستم را ميگيرد، و دكتر فاميل به مادرم اشاره ميكند و مادرم دستم را رها ميكند. آبآناناس را به مادربزرگجان ميدهم، راضي نميشود كه قبل از من مراسم آناناس خوران را شروع كند. روي تختش خودش را جمع ميكند و براي من جا باز ميكند و من را كنار خودش مينشاند و من شروع به سركشيدن ليوان آبآناناس ميكنم و او لذت ميبرد از من، از همين لحظات لذيذي كه دركنار ماست. محتويات كمپوت را در دو ظرف ميريزم و به دامنش برميگردم تا باهم عيشمان را تقسيم كنيم. زير چشمي حواسم هست. تندتند ميخورم كه سرم كلاه نرود. سريع تمام ميكنم. مادربزرگجان هنوز شروع نكرده است. پدرجان كه همواره از منتقدان سرسخت خوراك بيرويه ما بوده و هست، از آنطرف مجلس نگاه غضبآلودي به من مياندازد تا حساب كار دستم آيد. مادربزرگجان وساطت ميكند كه يكشب هزارشب نميشود. همه تاييد ميكنند و پدرجان لبخند ميزند. عيش آناناس چندلحظهاي ادامه دارد.
خالهجان به با دستگاه فشارخون از اتاق بزرگتر ميآيد. من روي تخت نشستهام، پس جايي براي خالهجان نيست. بلند ميشوم، مادربزرگجان ميگويد فشارم خوب است، آناناس خوردم خوبه خوب شدم. منه خر هم باور ميكنم. لبخند ميزنم و نگاه پيروزمندانهاي به پدرم مياندازم. مادربزرگ جان پيشانيم را ماچ ميكند. از روي تخت بلند ميشوم، خالهجان بجاي من مستقر ميشود و فشارسنجي را آغاز ميكند. گويي بدن مادربزرگجان كمي سردتر از گذشته است، بيرمغتر. خالهجان دكتر فاميل را نگران نگاه ميكند و دكتر فاميل، حيف نان، سرتكان ميدهد و سرش را پايين مياندازد.
حياتي، عين خيالش نيست، راست راست خبر ميخواند در اين وضعيت. كم كم هنگامهي رفتن فراميرسد. توافق ميشود كه مادرعزيز امشب پيش مادربزرگجان بماند. خالهجان هم ميماند، دايي بزرگ هم ميخواهد بماند، اما اول ميبايست زندايي گرامي را راهي منزل كند و سپس به محل بازگردد. صف ميكشيم و مانند بازيكنان تيم ملي با مادربزرگجان خداحافظي ميكنيم، نوههاي بزرگتر كه خيرسرشان عقلرستر هستند، مادربزرگجان را بغل ميكنند و فشار ميدهند و اشك ميريزند و ما نوههاي نفهم كوچولو مثل هميشه به بغل-بوسي ساده رضايت ميدهيم و به رسم «نيك و نيكو» باميد ديدار ميگوييم تا جمعهي بعد و مرخص ميشويم. بعد مادربزرگجان، پدرجان را بغل ميكند، كنار گوشش پچ پچ ميكند و پدرجان اشك ميريزد و از مادربزرگجان ميخواهد كه اين حرفا را نزند. از منزل مادربزرگ جان خارج ميشويم.
لحظهي سوار ماشين شدن است و پيروزيي ديگري در انتظار من. مادرجان همراه ما نيامده پس من ميتوانم جلو بنشينم، درست كنار دست راننده! جلوي جلو! خواهر بزرگتر هم تمايلي به رقابت بر سر اين موقعيت چشمگير، ندارد. پدرجان هم انقدر در فكر فرورفته كه به اين موضوع اهميتي نميدهد. نه نميگويد. كمربندم را ميبندد و من عشق دينا را ميكنم. دست ميزنم و با دستان خودم ظبط و پخش را روشن ميكنم. درست حس كريستوف كلمب هنگام پا گذاشتن به آمريكا را دارم. با راديو ور ميروم، آستانه تحمل پدرجان خيلي بالا نيست، ولي نميخواهد ناراحتم كند. خواهرك تاب نميآورد، از عقب به طور مستقيم به خريتم اشاره ميكند و من از همهجا بيخبر آرام ميشوم. پدرجان در آيينه، نگاهي به خواهرك مياندازد و همه تا خانه به گوشهاي خيره ميشويم. من به شيشه كنار و آينه، خواهرم شيشهي كنار خودش و پدرجان هم به روبرو و مسير پيشرو و خانه. به خانه ميرسيم، به اتاق هايمان ميرويم. ميخوابيم.
تلفن لعنتي زنگ ميزند، هوا هنوز تاريك است، اما دليل نميشود كه صبح نشده باشد. دوان دوان عين بُز به سمت گوشي داخل حال ميدوم تا اول از همه گوشي را بردارم. مادرجان است، گريان! پدر گوشي را از دستم ميگيرد و بقول استاد عليفر: «و … ادامهي ماجرا!»